قصه برای کودکان

هوا خیلی گرم بود. آقای هندوانه داشت به سمت خانه می رفت. ناگهان صدای گریه ی یک بچه را شنید. جلو رفت و...

قصه برای کودکان

ادامه مطلب


بازدید : 2145 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 29 مرداد 1394 | 7:12 | نویسنده : یه مامان |

توی مدرسه ی علی، طبقه ی بالای بالا، یعنی طبقه ی سوم، یک کلاس خالی بود. توی کلاس پر از میز و نیمکت شکسته و خاک گرفته بود. زنگ های تفریح بعضی وقت ها بچه ها می رفتند توی آن کلاس و از اینکه لابه لای آن میز و نیمکت های شکسته قایم باشک بازی کنند. لذّت می بردند...

قصه برای کودکان

ادامه مطلب


بازدید : 1943 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 31 تير 1394 | 10:24 | نویسنده : یه مامان |

شانه به سر بر روی درختی در جنگل لانه ای داشت. او منتظر بود تا بچه هایش به دنیا بیایند. یک روز ابری او برای پیدا کردن غذا از لانه بیرون رفت اما وقتی برگشت دید، باد لانه اش را خراب کرده است...

قصه برای کودکان

ادامه مطلب


بازدید : 2025 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 20 خرداد 1394 | 7:00 | نویسنده : یه مامان |

سلام دوستان عزیزم بوسچند روز پیش تو اخبار شنیدم که یکی از روزنامه ها دوباره کاریکاتور پیامبر را کشیدندغمگینبه شخصه خیلی بهم ریختم و یاد قصه ای افتادم که چند وقت پیشتر  برای بچه ها  گفتم اون وقت هم  یه روزنامه بر علیه پیامبر مطلب نوشته بود  و یاسمن خیلی ازم می پرسید که مامان حضرت محمد کیه چراآدما دوستش دارن و چرا تو تلویزیون همش  راجبه حضرت محمد می گنسوال

  اونوقت به ذهنم رسید که این قصه را بگم حالا فکر کردم اینجا هم بزارم  امیدوارم خوشتون بیاد و برا بچه های  خوشگلتون بگید بفرمایید ادامه مطلب محبت

قصه برای کودکان

ادامه مطلب


بازدید : 1855 مرتبه
تاريخ : يکشنبه 17 اسفند 1393 | 14:19 | نویسنده : همیار:مامان یاسمن و محمد پارسا(23) |

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

خرگوش کوچولویی بود به نام نقلی که خیلی به کتاب خواندن علاقه داشت. او هر روز چند تا کتاب می خواند و از کتابها چیزهای زیادی یاد می گرفت. دوستانش روز تولدش به او کتاب هدیه می دادند. پدر و مادرش هروقت به بازار می رفتند و می دیدند کتاب خوب و مناسب ِ تازه ای چاپ شده و به بازار آمده، آن را برایش می خریدند...

قصه برای کودکان

ادامه مطلب


بازدید : 1793 مرتبه
تاريخ : سه شنبه 28 بهمن 1393 | 10:24 | نویسنده : یه مامان |

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

ساراکوچولو با پدر و مادرش به شهر مشهد سفرکرده بود. آن ها می خواستند به زیارت حرم امام هشتم، حضرت امام رضا(ع) بروند. کفش های سارا پاره شده بودند. پدر و مادر برای او از بازار نزدیک حرم یک جفت کفش خیلی قشنگ خریدند...

قصه برای کودکان

ادامه مطلب


بازدید : 1891 مرتبه
تاريخ : 12 بهمن 1393 | 9:00 | نویسنده : یه مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد




.: مدرســــه ی مامان هــا :.