مــدرســـه ی مــامــان هـا

اینجا برای تربیت فرزندانمون همگی هم معلم هستیم و هم شاگرد!...

تجربه موفق 37؛ اژدها کوچولوی سبز رنگ!!! (مقابله با خواب بد کودک)

ساعت سه نیمه شب بود که با صدای گریه ی همراه با ترس دختر سه ساله ام  از خواب پریدم. وقتی به اتاقش رفتم صورتش از ترس برافروخته شده بود و با نزدیک شدن با دوتا دستش گردن منو چسبید و خودشو توی بغلم انداخت و مدام میگفت : «منو از اینجا ببر بیرون، من دیگه اتاقمو دوست ندارم، میخوام پیش شما بخوابم و...». فهمیدم که خواب ترسناک دیده، با اینکه خیلی خوابم می اومد و شاید توی اون شرایط بهترین روش این بود که به اتاق خودمون ببرمش و پیش خودم بخوابونمش و خودم هم با خیال راحت بخوابم، ولی یه لحظه وقتی به عواقبش فکر کردم که اگه همیشه از اتاقش بترسه چی؟ اگه دیگه راضی نشه بره تو اتاقش تنها بخوابه چی؟... بخاطر همین اول از همه اونو ...
28 بهمن 1394

تجربه موفق 36؛ برعکس بازی؛ بازی برای مواقع لجبازی

بعضی از سن هایی که بچه ها وارد اون میشن دقیقا برای بعضی از والدین شبیه بحرانه. یکی از اون سن ها که من به تجربه اون رو درک کردم، سن سه سالگی هست. دخترم با نزدیک شدن به این سن خیلی احساس بزرگی می کرد و به خاطر همین از دختری که بیشتر مواقع در جهت جریان زندگی ما حرکت می کرد چشمه های لجبازی ای رو می دیدم که اگه انتظار اون رو نداشتم خیلی برام سخت بود. بعضی وقت ها برای خواسته های نامعقولش چنان پافشاری ای می کرد که اطرافیان رو هم خسته می کرد. اوج فاجعه زمانی بود که بیرون از منزل بودیم و اطرافیان و دوستان ، بالاخص پدربزرگ ها و مادربزرگ ها هم حضور داشتند که دیگه نگو.... وقتی دقیقا برعکس انتظارات ما رو انجام میداد و خیر...
25 آبان 1394

تجربه ی موفق 35؛ چگونه فرزندم یاد گرفت مداد را درست بگیرد؟

از اول که مداد رو توی دستش گرفت اشتباه میگرفت، کمر مداد رو توی دستش می گرفت و کاغذ رو خط خطی میکرد. همسن و سالهاش رو میدیم که مدادشون رو درست دست میگیرن و این نگرانی بیشتر در من به وجود می اومد که چرا فرزند من مدادش رو اشتباه میگیره و نقاشی می کشه...   مدتی بهش میگفتم که مدادش رو اشتباه گرفته و درستش چطوریه اما مشخص بود که وقتی کمر مداد رو توی دستش میگیره لذت بیشتری از نقاشی میبره. بعد از مدتی دیدم وقتی میخواد نقاشی بکشه به من میگه « مامان شما از اتاق برو بیرون» و من متوجه شدم که میخواد مدادش رو اشتباه دستش بگیره و به خاطر تذکرات زیاد من این پنهان کاری در اون به وجود اومده... این کارش من رو به فکر ان...
9 شهريور 1394

تجربه ی موفق 34؛ استفاده از روش قصه گویی در تربیت کودک (قصه شبنم)

تربیت بچه ها خودش یه داستان پر پیچ و خم هست  گاهی یاد دادن مسائل  ساده ای که به نظر میاد بچه ها به سادگی یاد می گیرن از حل معادلات چند مجهولی هم سخت تر میشه اینجا هست که خلاقیت های مادرانه مون گل می کنه و راهکارهایی به ذهنمون میاد که بعدها خودمون هم از داشتنشون به وجد میایم این یکی از تجربیات منه که درست مثل همون لامپ روشن توی کارتون ها یه شب بالای سرم روشن شد. اونو اینجا مطرح کردم تا شاید مامان دیگه ای هم ازش ایده بگیره و مشکلاتش رو حل کنه... ماجرا از اونجا شروع شد که دختری ما با دستشویی رفتن مشکل پیدا کرد و بماند که ما چه خون دل ها خوردیم تا سرانجام همه چی به خیر گذشت که البته آخرش هم راهکار خانوم معلمای گل مدرسه به...
15 تير 1394

تجربه ی موفق 33؛ تغذیه، طبیعت، تکنولوژی!

در ادامه ی مطلب با تجربه ای در رابطه با تغذیه ی بچه ها در خدمت شما هستیم... چند وقت پیش مجموعه ای رو تحت عنوان نگاهی زیبا به مساله تغذیه با هم مرور کردیم. بعد از خوندن این قسمتش که بچه ها رو به طبیعت ببریم و از نزدیک با فرآیند کاشت و داشت و برداشت آشنا بشن و بفهمند که برای رسیدن یه غذا چه زحمتهایی کشیده شده هم باعث علاقمندی بیشترشون به اون غذا میشه و هم باعث میشه که شکرگزارتر از قبل بشن. از اونجاییکه خیلی دلم می خواست این کار رو بکنم و شرایطتش رو نداشتم، تصمیم گرفتم تا پیش اومدن موقعیت مناسب و اجرای این روش ، علی الحساب از تکنولوژی کمک بگیرم. به این ترتیب که وقتی می خواستم خوراکی مورد نظر رو بیارم و از طرف دخترم ا...
30 خرداد 1394

تجربه موفق 32؛ مدیریت مادرانه یک بحران!

    توی چند ماه اخیر امیرعلی بشدت  به بازیهای  گوشیهای اطرافیان  وابسته شده بود .. یعنی در حد اعتیاد..و این ماجرا تو  دوره ای که من در گیر فوت مادرم بودم و حواسم به بچه نبود متاسفانه بیشتر هم شده بود ... با سلام  ماجرای خریدن تبلت بدون سیم کارت برای امیر علی     و شاید یه تجربه موفق...     توی چند ماه اخیر امیرعلی بشدت  به بازیهای  گوشیهای اطرافیان  وابسته شده بود .. یعنی در حد اعتیاد..و این ماجرا تو  دوره ای که من در گیر فوت مادرم بودم و حواسم به بچه نبود متاسفانه بیشتر هم شده بود . و بدتر از این هم زمانی بود که امیر علی به مح...
30 ارديبهشت 1394

تجربه ی موفق 31؛ استفاده از عرقیجات برای بیماریهای کودکان

سلام به شما دوستان عزیز همینطور خانم مدیرای محترم امروز صبح داشتم با خودم فکر می کردم یه پیشنهاد بدم به دوستان گلم همینطور خانم مدیرای محترم و اگه دوست داشتند اینجا یه قسمت داشته باشیم به عنوان تجربیات کوچک مادرانه  به این صورت که  هر کسی تجربه های تو مصرف   عرقیجات , و داروهای گیاهی داره را در اختیار دوستان دیگه قرا بده حالا من  2 تا تجربه  ای که داشتم را اینجا برا دوستان می زارم  البته ادامه این  طور پست باشه اگه شما پسندید حالا من دو تا تجربه که دارم و می نویسم اگه این پست مورد پسند شما هم  ن...
5 اسفند 1393

تجربه ی موفق 30؛ چگونه فرزندم یاد گرفت بصورت مستقل بخوابد...

اینکه بچه ها خودشون بتونن بخوابن، خیلی مزایا داره و از جمله مزایای اون بعد از استقلال بچه ها، اینه که فرصت بیشتری رو برای همسران فراهم می کنه تا کنار هم باشند ، چون معمولا در بعضی از شرایط این کار تایم زیادی رو می گیره و در نهایت هم یکی از زوجین و یا هر دو خوابشون می بره. و یادمون باشه که این در کنار هم بودن هاست که باعث استحکام خانواده ها میشه و صمیمت ها رو بیشتر می کنه و برای پرورش و تربیت فرزندان مورد کوچیک و قابل اغماضی نیست. در ادامه با هم یه تجربه رو می بینیم که توی اون به کودک بصورت تدریجی یاد میده که خودش، خودش رو خواب کنه... بچه ها توی دوران شیرخوارگی شاید برای خوردن شیر ، چند باری رو در طول شب بیدار بشن . ولی وقتی که ا...
26 بهمن 1393

تجربه ی موفق29؛ رهایی از پوشک به روش تدریجی

گرفتن از پوشک به روش تدریجی، بدون استرس و فشار برای مادر و کودک، روشی بود که من برای گرفتن  فرزندم از پوشک انتخاب کردم و از انتخاب این روش خیلی راضی هستم چون اصلا در طول این پروژه بهمون سخت نگذشت... راستش من اول قصد گرفتنش از پوشک رو نداشتم چون یک بار در دو سال و دوماهگی اون رو شروع کرده بودم و اصلا با من همکاری نکرده بود و هربار که به دستشویی می رفتیم خودش رو نگه میداشت و انگار از جیش کردن میترسید چون اگه یه وقت جیش میکرد وسطش با ترس از جا بلند میشد! از طرفی هم شنیده بودم که توی فصل سرما خوب نیست بچه رو از پوشک بگیری برای همین منتظر بودم بزرگتر بشه تا هم آماده بشه و هم هوا کمی گرم تر بشه.  تا اینکه یه روز پا...
9 دی 1393

تجربه موفق 28؛ کابینت کودک من!

هر وقت تو آشپزخونه کاری انجام میدادم مدام دور دست و پام میچرخید و یا سراغ کابینت ها می رفت و از اونجاییکه به دلیل محدودیت فضا مجبور بودم لیوانها رو توی کابینت پایین بذارم هر بار سر کابینت رفتن دختری منجر میشد به شکستن ظرفی لیوانی یا چیزی... ناقص شدن سرویس ها فدای یه تار موش، خطری که بعد از شکستن ها براش پیش می اومد منو خیلی نگران کرده بود و روش های بستن کابینت و چسب کاری هم اصولا با کشف روش باز کردن توسط دخملی به شکست منتهی میشد و هم اینکه احساس میکردم با این کار دارم یه محدودیت زیادی براش ایجاد میکنم و به خاطر همینه که به در و دیوار میزنه تا راهی برای باز کردن اونا پیدا کنه. براش اسباب بازیهاش رو می آوردم توی آشپزخونه تا باها...
15 آذر 1393