مدرســـــــــه ی مامان هــــــــــــــــــــــامدرســـــــــه ی مامان هــــــــــــــــــــــا، تا این لحظه 7 سال و 7 ماه و 3 روز سن دارد

مــدرســـه ی مــامــان هـا

تجربه ی موفق 22 ؛ مراقبت از کتاب های کودکم

سعی کردم از وقتی نوزاد بود براش کتاب بخونم و عکس هاش رو بهش نشون بدم، گاهی کتاب رو از دستم چنگ میزد و صاف میبرد توی دهنش یا با دستای کوچیکش مچاله اش میکرد و یا موقع ورق زدن اون رو پاره میکرد... سعی کردم از وقتی نوزاد بود براش کتاب بخونم و عکس هاش رو بهش نشون بدم، گاهی کتاب رو از دستم چنگ میزد و صاف میبرد توی دهنش یا با دستای کوچیکش مچاله اش میکرد و یا موقع ورق زدن اون رو پاره میکرد. خیلی از کتاب هاش مچاله شده و چسب خورده شده بود و این زیاد برام خوشایند نبود!... از طرفی هم دوست نداشتم کتاب رو از دستش بگیرم و مانع از انس و علاقه اش به کتاب بشم چون میدونستم اگه کتاب رو از دستش بگیرم اون هم همین کار رو یاد میگیره و کتاب رو از...
24 تير 1393

تجربه ی موفق 21، اندازه ها

تجربه ی موفق امروز رو از زبون مامانِ عزیز مونس، از وبلاگ « گوشه » با هم می خونیم، برای خیلی از وقتها می تونه مثمرثمر باشه، ممنونیم مامانِ عزیز مونس جان ... یکی از ویژگیهای بچه‌ها در تعامل با والدینشان این است که تا جایی که امکان داشته باشد، توقع دارند !  یعنی تا جایی که والدین به آنها اجازه‌ی خواستن بدهند، و به درخواست‌هایشان پاسخ مثبت بدهند، بچه‌ها به درخواست‌ها ادامه خواهند داد. (شاید این نکته قابل تعمیم به سایر آدم‌هایی که با ما وابستگی عاطفی دارند، هم باشد. مثل همسر، والدین، دوستان ...) نه گفتن به کسی که به دلت نزدیک است، کار بسیار سختی است. بخصوص وقتی از او بی&...
15 تير 1393

تجربه ی موفق 20؛ خاله نقلی مهربون

در اثر یه بی احتیاطی انگشت دستم رو بریدم و میزبانِ چند تا بخیه ی ناقابل شدم. از همون لحظه ی اولی که دخترم من رو با دست پانسمان دید گفت : اینو در بیار!... اینکه قرار بود تا دو هفته ، بخیه هام آب نخورن و پانسمان باشه به کنار ، درگیریِ عوض کردن پانسمان هم به یک کنار، مشکل عمده از اونجایی شروع شد که دخترم اجازه نمیداد با اون دستم بهش دست بزنم، مثلا وقتی میخواستم پوشکش رو عوض کنم، دستم رو میکشید کنار و میگفت : «با این دست، نه». اولش خیلی کلافه شده بودم، ولی به پیشنهاد دوستی «ننه نقلی» و به قول دخترم «خاله نقلی» این مشکل و خیلی مشکل های دیگه رو با هم حل کرد. و این شد که کلا این پانسمان شده بود خیر...
27 خرداد 1393
3141 10 13 ادامه مطلب

تجربه ی موفق 19؛ سروری یا استقلال؟

در رابطه با بچه های زیر هفت سال کار بزرگ تر ها خیلی سخته ، چون همیشه باید یادشون باشه که دارن با یه فرمانده و پادشاه صحبت می کنن و نباید کاری کنند که این احساس توی اونها شکسته بشه و به قول معروف در مواردی که باید مقابلشون بایستند، به جای «نه» گفتن، باید در نقش یک وزیر دانا ظاهر بشن و به اون مشکل غلبه کنند. چند وقت پیش برا دخترم یه پازل خریدم و بهش دادم تا بازی کنه؛ وقتی دیدش یکی از اون تیکه ها رو برداشت و داد به دست من و گفت : «مامان بذاره». اینجاس که پادشاه دستوری می فرمایند و اگه بگیم «چشم» ممکنه این فرآیند تا آخر عمرش ادامه پیدا کنه و عاقبتش رو هم که همه می دونیم و اگه بگیم «نه» ...
8 خرداد 1393

تجربه موفق 18؛ غذا خوردن به روش بازی و قصه

  وقتی با کلی زحمت غذا رو درست می کنی و دوست داری کرور کرور انرژی به بچه ات هدیه بدی، و می بینی که با برگردوندن صورتش به تمام زحماتت پشت پا می زنه، حسابی دل آدم می شکنه. مخصوصا برا بچه های زیر یک سال که غذای مخصوصِ بدون نمک و ادویه باید براشون بذاری و به مواد غذایی ممنوعه هم توجه داشته باشی که دیگه این زحماتت بیشتر پُتک میشه و میخوره توی سرت. ...   بدغذا بودن بچه ها واقعا معضلیه که خیلی از مامان ها باهاش مواجهن. اولین نکته ای که باید دقت باشیم اینه که یادمون باشه به هیچ بهانه ای پای غذاها و تنقلاتی مثل چیبس و پفک و از این قبیل رو به زندگی بچه امون باز نکنیم و خوشحال نباشیم از اینکه حداقل یه چیز خورد، هیچ مادری دوست ندار...
28 فروردين 1393

تجربه موفق 17؛خلاقیتهای مادرانه و بچگانه

این تجربه، تجربه ی خیلی کوچیکیه، ولی می تونه مثالی باشه برا افزایش خلاقیت. حتما شما مامان های عزیز هم ، از این جور کارها رو می دونید و یا حتی انجامش میدید؛ خوشحال میشیم از شنیدنشون . بریم با هم چند تا نمونه ی کوچولو رو ببینیم...   دخترم یه اسباب بازی ای داره که شامل انواع چشم و دهن و بینی و مو و صورت و ایناست و حالت مغناطیسی دارن و روی یه دونه صفحه مغناطیسی تعبیه می کنه و شکل های مختلف انسان ها رو درست می کنه. البته برای این سنش هنوز نمی تونه خیلی صاف و صوف جاگذاری رو انجام بده، ولی تقریبا تمامی اشکال رو جای خودش میذاره. بازیِ جدید از اونجایی شروع شد که دخترم خال رو روی گردن یکی از اقوام کشف کرد و وقتی یه نقطه ی سیاه تو...
19 بهمن 1392

تجربه ی موفق 16؛ جایزه ای برای خوردن سوپ

گاهی وقتها برای رسیدن به یه مقصد در رابطه با بچه ها ، یه فکرایی به ذهن مامانا میرسه که وقتی خودشون بعدا بهش فکر می کنن، خودشون هم به خلاقیتشون کلی افتخار می کنن.   در ادامه ی مطلب یه تجربه ی موفق از یه مامان رو با هم می خونیم که همه می شناسیمشون. بریم بخونیم... راستش اونقدر طریقه ی نوشتنشون هم جذابه که عین متن رو براتون می نویسیم.   به نقل از یک عدد مامان (مامان قند و عسل) : متین مریض شده سرماخوردگی شامل گوش درد و تب و حالت تهوّع! از سوپ خوردن خسته شده و دیگه نمیخواد بخوره امین هم که میگه عمرا اگه سوپ بخورم...اونم چی؟! سوپ شلغم! یک عدد مامان در حال فکر کردن به شیوه ی دکتر بالتازار یافتم! یه ...
21 دی 1392

تجربه ی موفق 15: شمارش اعداد!...

به خاطر کار همسرم در یک شهر دیگه ای دور از خانواده هامون زندگی می کردیم. وقتی بچه دار شدیم دست تنها بودم و بی تجربه... به خاطر کار همسرم در یک شهر دیگه ای دور از خانواده هامون زندگی می کردیم. وقتی بچه دار شدیم دست تنها بودم و بی تجربه البته سعی کرده بودم تا حدودی مطالعه داشته باشم در نتیجه میدونستم که نباید نوزاد رو توی اتاق تنها بذارم و برم دنبال کارهام چون وقتی من رو نبینه فکر میکنه نیستم و نگران میشه و دچار اضطراب میشه و شاید این مساله رو همون موقع نشون نده و در نبود من آروم به نظر برسه اما وقتی کمی بزرگتر شد اثرش بیشتر مشهوده و همش نگرانه که من ترکش نکنم! یه چیزی مثل اضطراب جدایی... همچنین یه جایی خونده بودم که برای جلوگیری...
7 دی 1392

تجربه موفق 14؛ تاثیر کنترل خشم در تربیت فرزند

گاهی وقت ها با کنترل خشم و عصبانیت خودمون و برخورد صحیح و منطقی می تونیم درس هایی به بچه هامون بدیم که همیشه در ذهن اونا ماندگار باشه بدون اینکه ترس از ما براشون تداعی بشه و این کار هرگز با تنبیه و خشونت ممکن نخواهد بود...  با خاطره ای از یک جوان شانزده ساله در این زمینه همراه ما باشید... شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم زندگی میکردم.  ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم. یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دا...
3 آذر 1392

تجربه موفق 12؛ کتلت های جورواجور

تجربه ی امروز رو از نگاه فرزند مرور می کنیم... یادمه بچگیهامون وقتی مامانم میخواست کتلت درست کنه ما رو میآورد تو آشپزخونه و می گفت بشینید و سفارش بدید چی دوست دارید تا براتون درست کنم. من و داداشم می نشستیم و با ذوق هر کدوم اشکال مورد نظرمون رو سفارش می دادیم و مامان هم با ذوق برامون درست می کرد و می انداخت تا سرخ بشه (یعنی استاد مجسمه سازی شده بود دیگه) ، ستاره، ماهی، ماه، جوجه، مار و... من و داداشم هی نگاه به اطراف می کردیم تا یه شکل جدید به ذهنمون برسه و سفارش بدیم. یعنی واقعا برا اینکار ذوق داشتیم ها. آخر سر هم کتلت های قشنگ قشنگ توی ظرف چیده میشدن و ما هم با اشتیاق کتلت موردنظرمون رو برمیداشتیم و میخوردیم.(یه حس خوبی داشت،...
12 شهريور 1392