مــدرســـه ی مــامــان هـا

اینجا برای تربیت فرزندانمون همگی هم معلم هستیم و هم شاگرد!...

تجربه موفق 18؛ غذا خوردن به روش بازی و قصه

  وقتی با کلی زحمت غذا رو درست می کنی و دوست داری کرور کرور انرژی به بچه ات هدیه بدی، و می بینی که با برگردوندن صورتش به تمام زحماتت پشت پا می زنه، حسابی دل آدم می شکنه. مخصوصا برا بچه های زیر یک سال که غذای مخصوصِ بدون نمک و ادویه باید براشون بذاری و به مواد غذایی ممنوعه هم توجه داشته باشی که دیگه این زحماتت بیشتر پُتک میشه و میخوره توی سرت. ...   بدغذا بودن بچه ها واقعا معضلیه که خیلی از مامان ها باهاش مواجهن. اولین نکته ای که باید دقت باشیم اینه که یادمون باشه به هیچ بهانه ای پای غذاها و تنقلاتی مثل چیبس و پفک و از این قبیل رو به زندگی بچه امون باز نکنیم و خوشحال نباشیم از اینکه حداقل یه چیز خورد، هیچ مادری دوست ندار...
28 فروردين 1393

تجربه موفق 17؛خلاقیتهای مادرانه و بچگانه

این تجربه، تجربه ی خیلی کوچیکیه، ولی می تونه مثالی باشه برا افزایش خلاقیت. حتما شما مامان های عزیز هم ، از این جور کارها رو می دونید و یا حتی انجامش میدید؛ خوشحال میشیم از شنیدنشون . بریم با هم چند تا نمونه ی کوچولو رو ببینیم...   دخترم یه اسباب بازی ای داره که شامل انواع چشم و دهن و بینی و مو و صورت و ایناست و حالت مغناطیسی دارن و روی یه دونه صفحه مغناطیسی تعبیه می کنه و شکل های مختلف انسان ها رو درست می کنه. البته برای این سنش هنوز نمی تونه خیلی صاف و صوف جاگذاری رو انجام بده، ولی تقریبا تمامی اشکال رو جای خودش میذاره. بازیِ جدید از اونجایی شروع شد که دخترم خال رو روی گردن یکی از اقوام کشف کرد و وقتی یه نقطه ی سیاه تو...
19 بهمن 1392

تجربه ی موفق 16؛ جایزه ای برای خوردن سوپ

گاهی وقتها برای رسیدن به یه مقصد در رابطه با بچه ها ، یه فکرایی به ذهن مامانا میرسه که وقتی خودشون بعدا بهش فکر می کنن، خودشون هم به خلاقیتشون کلی افتخار می کنن.   در ادامه ی مطلب یه تجربه ی موفق از یه مامان رو با هم می خونیم که همه می شناسیمشون. بریم بخونیم... راستش اونقدر طریقه ی نوشتنشون هم جذابه که عین متن رو براتون می نویسیم.   به نقل از یک عدد مامان (مامان قند و عسل) : متین مریض شده سرماخوردگی شامل گوش درد و تب و حالت تهوّع! از سوپ خوردن خسته شده و دیگه نمیخواد بخوره امین هم که میگه عمرا اگه سوپ بخورم...اونم چی؟! سوپ شلغم! یک عدد مامان در حال فکر کردن به شیوه ی دکتر بالتازار یافتم! یه ...
21 دی 1392

تجربه ی موفق 15: شمارش اعداد!...

به خاطر کار همسرم در یک شهر دیگه ای دور از خانواده هامون زندگی می کردیم. وقتی بچه دار شدیم دست تنها بودم و بی تجربه... به خاطر کار همسرم در یک شهر دیگه ای دور از خانواده هامون زندگی می کردیم. وقتی بچه دار شدیم دست تنها بودم و بی تجربه البته سعی کرده بودم تا حدودی مطالعه داشته باشم در نتیجه میدونستم که نباید نوزاد رو توی اتاق تنها بذارم و برم دنبال کارهام چون وقتی من رو نبینه فکر میکنه نیستم و نگران میشه و دچار اضطراب میشه و شاید این مساله رو همون موقع نشون نده و در نبود من آروم به نظر برسه اما وقتی کمی بزرگتر شد اثرش بیشتر مشهوده و همش نگرانه که من ترکش نکنم! یه چیزی مثل اضطراب جدایی... همچنین یه جایی خونده بودم که برای جلوگیری...
7 دی 1392

تجربه موفق 14؛ تاثیر کنترل خشم در تربیت فرزند

گاهی وقت ها با کنترل خشم و عصبانیت خودمون و برخورد صحیح و منطقی می تونیم درس هایی به بچه هامون بدیم که همیشه در ذهن اونا ماندگار باشه بدون اینکه ترس از ما براشون تداعی بشه و این کار هرگز با تنبیه و خشونت ممکن نخواهد بود...  با خاطره ای از یک جوان شانزده ساله در این زمینه همراه ما باشید... شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم زندگی میکردم.  ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم. یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دا...
3 آذر 1392

تجربه موفق 12؛ کتلت های جورواجور

تجربه ی امروز رو از نگاه فرزند مرور می کنیم... یادمه بچگیهامون وقتی مامانم میخواست کتلت درست کنه ما رو میآورد تو آشپزخونه و می گفت بشینید و سفارش بدید چی دوست دارید تا براتون درست کنم. من و داداشم می نشستیم و با ذوق هر کدوم اشکال مورد نظرمون رو سفارش می دادیم و مامان هم با ذوق برامون درست می کرد و می انداخت تا سرخ بشه (یعنی استاد مجسمه سازی شده بود دیگه) ، ستاره، ماهی، ماه، جوجه، مار و... من و داداشم هی نگاه به اطراف می کردیم تا یه شکل جدید به ذهنمون برسه و سفارش بدیم. یعنی واقعا برا اینکار ذوق داشتیم ها. آخر سر هم کتلت های قشنگ قشنگ توی ظرف چیده میشدن و ما هم با اشتیاق کتلت موردنظرمون رو برمیداشتیم و میخوردیم.(یه حس خوبی داشت،...
12 شهريور 1392

تجربه ی موفق 11؛ بهترین روش برای به کارگیریِ دانسته هامون

   در واقع این خاطره در رابطه با مادربزرگی موفق هست که با دید بازِ خودش نکته ای که به نظر کوچیک میرسه رو دیده و با زیرکی اون رو اصلاح کرده. با هم بخونیم... عزیز 1  خیلی ریزبینه و با دقت به اتفاقات اطرافش نگاه می کنه. چند وقت پیش خونشون بودیم و دخترخاله های کوچیکم 2  در حال بازی کردن بودند . یهو پای سها به صندلی خورد و افتاد زمین و کلی گریه کرد. هدیه که این صحنه رو دید برای التیام دادن به اون شروع کرد به زدن صندلی و گفت چرا پای سهای ما رو درد آوردی!!! بعد از این حرکت من به حالت سوپرمن پریدم وسط ماجرا و گفتم : «اصلا درست نیست که اتفاقی که در اثر بی توجهیِ خودش بوده رو بندازی تقصیر صندلی ای که بی جونه&...
12 مرداد 1392

تجربه ی موفق 10 ؛ دهه ی فجر و پرچم ایران

چند روز پیش که با دختر م  رفته بودیم کتابفروشی با دیدن تزئینات و پرچمها، ازم خواست که براش یه پرچم بخرم تا توی راهپیمایی ٢٢ بهمن دستش بگیره. من ازش پرسیدم بدون پرچم نمیشه رفت راهپیمایی؟...   چند روز پیش که با دختر م  رفته بودیم کتابفروشی با دیدن تزئینات و پرچمها، ازم خواست که براش یه پرچم بخرم تا توی راهپیمایی ٢٢ بهمن دستش بگیره. من ازش پرسیدم بدون پرچم نمیشه رفت راهپیمایی؟ گفت: «بدون پرچم میشه رفت، اما اگر پرچم ایران رو تو دستمون بگیریم و بالا ببریم آمریکا و اسرائیل میفهمن که مردم ایران کشورشون رو دوست دارن و مواظبشن و بیشتر میترسن» من گفتم:خب حالا اگه پرچمی رو که خودت درست کردی دستت بگیری چی میشه...
18 بهمن 1391

تجربه موفق 9؛ تبدیل یک تهدید به یک فرصت طلایی!

  تا حالا شده که فرزندانتون از شما خواسته ای داشته باشن که عوارض بد اون خواسته رو قبلا بسیار خوندید و شنیدید ولی باز با اصرار فرزندتون مواجه بشین؟ توی این مواقع چی کار کنیم؟ استاد بزرگواری همیشه بهمون نصیحت می کرد که بهترین راه حل ها در رابطه با تربیت فرزندان رو خداوند در ذهن مادران اونا قرار میده ، فقط کافیه که توکل کنیم و اعتماد داشته باشیم که اون بهترین راه حل را خدا بهمون نشون میده. با هم تجربه ی موفقی رو در این مورد از یه مادر بزرگوار و خوش فکر بخونیم...   اگه یادتون باشه در قست تربیت دینی 21 در مورد بُعد خیال در انسان صحبت کردیم و گفتیم برای انتقال مفاهیم دینی به جای سرکوب کردن بعضی از حواس بهتره که د...
25 تير 1391

تجربه ی موفق 8؛ از بین بردن یک عادت بد بدون تذکر مستقیم

    تجربه ی موفقی که امروز با هم می خونیم مربوط به یکی از مامانای خوب مدرسه است، «مامان طاهای عزیز» به خاطر اینکه یه عادت بد رو از سر فرزند دلبندشون بندازن دست به یه ابتکار جالب زدن، با هم ببینیم...   مامان طاها برامون تعریف کردن که : طاها همیشه وقتی صداش میکردیم بجای گفتن بله میگفت :ها !!! (ما هیچ وقت تو خونه این جوری جواب نمیدیم از دختر عمه ش یاد گرفته بود، میدونید که بچه ها از همدیگه خیلی خیلی بهتر و زودتر یاد میگیرن . کاش از همین بچگی حواسمون به دوستاشون باشه) من و بابایی از این موضوع ناراحت بودیم تا اینکه .... یه روز به طاها گفتم : میخوام یه قصه برات بگم حواستو جمع کن تو قصه هروفت گفت...
15 بهمن 1390