قصه ی خواب 4؛ چشمای دختر کوچولو
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای خوب و مهربون هیشکی نبود. زیر گنبود کبود، دو تا چشم مهربون و خوشگل بودن که توی صورت یه دختر کوچولوی مهربون زندگی می کردند... بسم الله الرحمن الرحیم یکی بود یکی نبود، غیر از خدای خوب و مهربون هیشکی نبود. زیر گنبود کبود، دو تا چشم مهربون و خوشگل بودن که توی صورت یه دختر کوچولوی مهربون زندگی می کردند. اون چشم ها از صبح که بیدار شده بودند برای دختر کوچولو کلی زحمت کشیده بودند. مثلا کمک کرده بودند تا دختر کوچولو لگوهاش رو با دقت ببینه و بتونه با اونها شکلهای قشنگی بسازه. اونا باعث شده بودند که دخترکوچولو بتونه کارتون های خوشگلی ببینه. اگه اونا نبودند دختر کوچولو نمی تونست از توی بشقابش غذاش...










