قصه ی مارتی موشه!
در يك روز آفتابى، مارتى موشه در حال برگشتن از مدرسه به خانه بود. در بين راه، مرتب، سنگى را با ضربههاى پا جلو مىانداخت ... در يك روز آفتابى، مارتى موشه در حال برگشتن از مدرسه به خانه بود. در بين راه، مرتب، سنگى را با ضربههاى پا جلو مىانداخت . سنگ كوچك پرتاب مىشد و مىغلتيد و مىايستاد تا دوباره، ضربهى ديگرى به آن بزند . اما يك بار، مارتى بدون اين كه حواسش باشد، ضربهى محكمى به سنگ زد و آن را با شدت پرتاب كرد . سنگ به طرف يك خانه رفت و مارتى با وحشت به آن نگاه كرد. يك لحظه بعد، صداى شكسته شدن شيشهى پنجره بلن...













