مدرســـــــــه ی مامان هــــــــــــــــــــــامدرســـــــــه ی مامان هــــــــــــــــــــــا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

مــدرســـه ی مــامــان هـا

اینجا برای تربیت فرزندانمان همگی هم معلم هستیم هم شاگرد!

چیستان شماره 2

پوست تنم،راه راه              تو جنگلم گاه گاه شاید بگی خرم من           ازخر قشنگترم من تند و سریع میدوم             سوی چمن میروم      حالا بگو چی هستم ؟  حالا جواب چیستان رو در محل رمز پست قبلی (و یا اینجا)   وارد کن... ...
7 مرداد 1392

50 روش علاقه مند كردن فرزند به مطالعه؛ قسمت یازدهم

  یادمه سال ها پیش وقتی خیلی بچه بود علاقه ی خاصی داشت که برامون داستان و لطیفه تعریف کنه...   تقریبا همه ی لطیفه هاش هم کپی برداری از داستان یا لطیفه ای بود که خودمون چند دقیقه قبلش تعریف کرده بودیم فقط یه کم آخرش رو تغییر می داد و می زد به نام خودش!... اون روزا از این حرکتش زیاد استقبال نمی کردیم اما امروز فهمیدم که باید تشویقش هم می کردیم که برامون داستان تعریف کنه تا یه کم این استعدادش شکوفا بشه! بیچاره داداشم... 37- از بچه ها بخواهيد پس از شنيدن داستان آن را دوباره تعريف كنند تعريف كردن يكى از مهارت هاى مهم تفكر انتقادى است . ممكن است ساده به نظر برسد ولى واقعا پيچيده است . كودكى كه مى خواهد ...
7 مرداد 1392

شوق وصال؛ قسمت دهم

حسن(ع) خدا را شكر مى كند كه ابن ملجم دستگير شده است. او بار  ديگر پدر را صدا مى زند، على(ع) چشمان خود را باز مى كند، نگاهش به ابن ملجم مى افتد با صدايى ضعيف به او مى گويد: آيا من براى تو رهبرِ بدى بودم كه تو اين گونه پاسخ مرا دادى؟ بعد رو به حسن(ع) مى كند و مى گويد: ــ حسن جان! ابن ملجم اسير توست، با اسير خود مهربان باش و در حقِّ او نيكويى كن! ــ پدر جان! اين مرد شما را به اين روز انداخته است، آن وقت شما از من مى خواهيد كه با او مهربان باشم؟ ــ پسرم! ما از خاندانى هستيم كه بدى را جز با خوبى پاسخ نمى دهيم. تو را به حقّى كه بر گردن تو دارم، قسم مى دهم مبادا بگذارى او گرسنه بماند، مبادا زنجير به دست و پاى او ببنديد.  ابن ملج...
7 مرداد 1392

چگونه به فرزندانمان کمک کنیم تا دیدی مثبت نسبت به زندگی داشته باشند؟

  یادمه بچه که بودم دوستام برا کلاس نقاشی انواع کتاب های نقاشی می آوردن و از روی اونا نقاشی های قشنگ قشنگ می کشیدن. من هم با خلاقیت خودم نقاشی می کشیدم؛ اما هیچ وقت نقاشیهام به قشنگیِ نقاشیهای اونا نبود.     به مامانم می گفتم که از اون کتابا برا منم بخره، ولی مامانم می گفت: «تو خیلی خوب می تونی نقاشی بکشی، نقاشیِ تو مال خودته، فکر خودته؛ من خیلی خوشحالم که دخترم فکر خودشو به این قشنگی می کشه»  احساس غروری که از اون حرف به من دست میداد نگفتنیه... چون مامانم می گفت همینکه فکر و خلاقیت خودت رو می کشی ارزشش خیلی بیشتره، سعی می کردم که برا هر نقاشیم فکر کنم و خوب از آب درش بیارم. ممن...
6 مرداد 1392

شوق وصال؛ قسمت نهم

 امشب، شبِ چهارشنبه، شب نوزدهم ماه رمضان است و شب قدر...  شبى كه درهاى آسمان به روى همه باز است و خدا گناه گنهكاران را مى بخشد. يادم رفت بگويم كه امشب، شب هفتم بهمن ماه است، شب هاى طولانى زمستان، بهترين فرصت براى عبادت است. در اين ايّام، عدّه اى از مردم در مسجد اعتكاف كرده اند. در ميان آنان، ابن ملجم و دوست او؛ شبيب به چشم مى خورند، آنها اعتكاف را بهانه كرده اند تا بتوانند سه روز به راحتى در مسجد بمانند و به دنبال فرصت مناسب باشند. اكنون على(ع) به سوى خانه اُم كُلثوم مى رود، هر شب على(ع)، مهمان يكى از فرزندانش است، امشب هم نوبت اُم كُلثوم است. او براى پدر سفره افطارى انداخته است. اُم كُلثوم پشت درِ خانه ايستاده است، او منت...
5 مرداد 1392

زنگ بازی؛ ماشین تولید صداهای مختلف

  البته این ماجرا برای چند سال پیشه که هنوز کوچولومون نیومده بود و بعنوان یه خاله ای که سرش خلوته محسوب میشدم. کافی بود یه مهمونی ای ، گردشی و یا مناسبتی بشه که دور هم جمع بشیم، ماشاءالله از نظر تعداد بچه های قد و نیم قد هم، که خانواده ی خودم و همسرم کم نداریم   ؛ همه دور من جمع می شدند و صدای خاله خاله بود که می رفت هوا و هرکسی یه چیزی می گفت و همه توقع داشتند بهشون گوش بدم. یه لحظه تصور کنید و خودتون رو جای من بذارید... یه روز که اصلا حالم خوب نبود و حال و حوصله نداشتم به این فکر افتادم که خودشون رو به سمت یه بازی سوق بدم و خودم رو کنار بکشم، اون روز بود که فقط طعم مهمونی رو چشیدم. جاتون خالی... ...
5 مرداد 1392