مدرســـــــــه ی مامان هــــــــــــــــــــــامدرســـــــــه ی مامان هــــــــــــــــــــــا، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

مــدرســـه ی مــامــان هـا

اینجا برای تربیت فرزندانمان همگی هم معلم هستیم هم شاگرد!

با کاروان عشق ؛ قسمت سوم

1390/9/7 17:00
نویسنده : یه مامان
3,485 بازدید
اشتراک گذاری

 

خلاصه: معاویه از دنیا رفت  و یزید دستور داد قبل از اينكه خبر مرگ معاويه به مدينه برسد، نامه او به دست حاكم مدينه رسيده باشد و به دستور یزید امیر مدینه موظف بود که از امام حسین (ع) برای یزید بیعت بگیرد و اگر ایشان حاضر به بیعت نشد او را به قتل برساند و سرش را برای یزید بفرستد. امیر مدینه که چاره ای جز اطاعت از دستور یزید نمی دید فرستاده ی خویش را به دنبال امام فرستاد، اما امام در خانه نبود...

 

با کاروان عشق؛ قسمت دوم

*****************************

مسجد پيامبر در شب‏هاى پايانى ماه رجب، صفاى خاصّى دارد و امام در مسجد پيامبر، مشغول عبادت است.

 فرستاده امير مدينه، راهى مسجد پيامبر مى‏شود و پس از ورود به آن مكان مقدس، بدون درنگ نزد امام حسين‏ عليه السلام مى‏رود. امام در گوشه ‏اى از مسجد همراه عدّه‏ اى از دوستان خود، نشسته است. فرستاده امير رو به امام حسين ‏عليه السلام مى‏كند و مى‏گويد:

 - اى حسين! امير مدينه شما را طلبيده است.

 - من به زودى پيش او مى‏ آيم.

 امام خطاب به اطرافيان خود مى‏ فرمايد: «فكر مى‏ كنيد چه شده است كه امير در اين نيمه شب، مرا طلبيده است. آيا تا به حال سابقه داشته است كه او نيمه شب، كسى را نزد خود فرا بخواند؟». همه در تعجّب هستند كه چه پيش آمده است.

 امام مى‏ فرمايد: «گمان مى‏كنم كه معاويه از دنيا رفته و امير مدينه مى‏ خواهد قبل از آنكه اين خبر در مدينه پخش شود، از من بيعت بگيرد.»

 يكى از اطرافيان امام از ايشان مى‏ پرسد: «اگر امير مدينه شما را براى بيعت با يزيد خواسته باشد، آيا بيعت خواهى نمود؟»

 امام جواب مى‏دهد: «من هرگز با يزيد بيعت نمى‏ كنم. مگر فراموش كرده ‏اى كه در پيمان نامه صلحِ برادرم امام حسن‏ عليه السلام، آمده بود كه معاويه نبايد جانشينى براى خود انتخاب كند. معاويه عهد كرد كه خلافت را بعد از مرگش به من واگذار كند. اكنون او به قول و پيمان خود وفا نكرده است. من هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد، چون كه يزيد مردى فاسق است و شراب مى‏خورد.»

 مأمور امير مدينه، دوباره نزد امام مى‏ آيد و مى‏ گويد:

 - اى حسين! هر چه زودتر نزد امير بيا كه او منتظر توست.

 - من به زودى مى‏ آيم.

 امام  از جاى برمى‏ خيزد. مى‏خواهد كه از مسجد خارج شود، يكى از اطرافيان مى‏پرسد: «اى پسر رسول خدا، تصميم شما چيست؟»

 امام در جواب مى‏ فرمايد: «اكنون جوانان بنى‏ هاشم را فرا مى‏ خوانم و همراه آنان نزد امير مى‏ روم.»

 امام به منزل خود مى‏ رود. ظرفِ آبى را مى‏ طلبد. وضو مى‏ گيرد و شروع به خواندن نماز مى‏ كند. او در قنوت نماز، دعا مى‏ كند... به راستى، با خداى خويش چه مى‏ گويد؟...

 - على اكبر! برو به جوانان بنى‏ هاشم بگو شمشيرهاى خود را بردارند و به اين‏جا بيايند.

 - چشم بابا!

 بعد از لحظاتى، همه جوانان بنى‏ هاشم در خانه امام جمع مى‏ شوند. آن جوان‏مرد را كه مى‏بينى عبّاس، پسر اُمّ البنين است. آنها با خود مى‏ گويند كه چه خطرى جان امام را تهديد كرده است؟

  امام، به آنها خبر مى‏ دهد كه بايد نزد امير مدينه برويم.

 همه افراد، همراه خود شمشير آورده‏ اند. امّا امام به جاى شمشير، عصايى در دست دارد.

 آيا اين عصا را مى‏ شناسى؟ اين عصاى پيامبر است كه در دست امام است.

 امام به سوى قصر حركت مى‏كند، آيا تو هم همراه مولاى خويش مى‏ آيى تا او را يارى كنى؟...

***************************

با کاروان عشق؛ قسمت چهارم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

یک عدد مامان
20 آبان 90 20:15
این پستتون اشکمو درآورد ...! فکر کردن به مصائب اهل بیت تن و بدن آدمو میلرزونه ، دیگه ببینین چی کشیدن اطرافیان و نزدیکانشون ...


بله اگه واقعا بخوای فکر کنی می بینی که حتی ذهنت گنجایش تحملش رو نداره با دل پاک و با صفاتون برای ما هم دعا کنید
مامان علي خوشتيپ
21 آبان 90 0:01
بابت داستان ممنون


مامان پریسا
21 آبان 90 8:38
خسته نباشید.
منتظر ادامش هستم.


سلامت باشید، ممنون از شما
مریم(مامان روشا)
21 آبان 90 16:26
واقعا" نمیدونم چی بگم جالبه که این داستانها تکرارشون هم قشنگه و آدمو خسته نمیکنه

با شما موافقیم
تینا
22 آبان 90 15:06
منتظر ادامه ش هستم


ممنون از همراهی شما