تجربه موفق 37؛ اژدها کوچولوی سبز رنگ!!! (مقابله با خواب بد کودک)

ساعت سه نیمه شب بود که با صدای گریه ی همراه با ترس دختر سه ساله ام  از خواب پریدم. وقتی به اتاقش رفتم صورتش از ترس برافروخته شده بود و با نزدیک شدن با دوتا دستش گردن منو چسبید و خودشو توی بغلم انداخت و مدام میگفت : «منو از اینجا ببر بیرون، من دیگه اتاقمو دوست ندارم، میخوام پیش شما بخوابم و...».


ادامه مطلب :

فهمیدم که خواب ترسناک دیده، با اینکه خیلی خوابم می اومد و شاید توی اون شرایط بهترین روش این بود که به اتاق خودمون ببرمش و پیش خودم بخوابونمش و خودم هم با خیال راحت بخوابم، ولی یه لحظه وقتی به عواقبش فکر کردم که اگه همیشه از اتاقش بترسه چی؟ اگه دیگه راضی نشه بره تو اتاقش تنها بخوابه چی؟...

بخاطر همین اول از همه اونو بردم توی هال و بهش آب دادم تا بخوره و کمی آروم بشه. بعد هم نوازشش کردم و توی بغلم گرفتنش و بهش اطمینان دادم پیشش هستم و بعد از اینکه گریه اش کمتر شد ازش خواستم بهم بگه چه خوابی دیده.

با هیجان آغشته به ترس گفت: «یه اژدهای سبز پشت تختمه»

گفتم: «چه شکلی بود؟ چیکار می کرد؟»

گفت: «یهو سرش رو از پشت تختم آورد بیرون و دوتا دستش رو آورده بود جلو تا منو بگیره و هی دندوناش رو نشونم میداد».

خیلی خواب وحشتناکی بوده! توی اون شرایط فقط خدا رو توی دلم صدا می کردم. خوابم کاملا پریده بود و تنها فکرم این بود که چه جوری آرامش رو بهش برگردونم. چراغ اتاقش روشن کردم و ازش خواستم نشونم بده که دقیقا از کجا اومده بود بیرون.

اول امتناع می کرد و راضی نبود پاشو بذاره توی اتاقش، ولی وقتی بهش اطمینان دادم که من پیشتم و با هم میریم ، قبول کرد و منو برد کنار تختش و به یه قسمتی از پشت تختش اشاره کرد و گفت اینجا...

 توی ذهنم بود که اگه ریز درباره ی ترس کسی ازش سوال کنیم و ازش توضیح بخواهیم بهش کمک می کنیم تا بهش غلبه کنه. بخاطر همین ازش خواستم که نشون بده دستاشو چیکار می کرد و چه جوری دندوناش رو نشون میداد.

از اونجایی که تخت دخترم تقریبا به دیوار چسبیده و فاصله ی کمی بین اون هست، گفتم : «پس خیلی اژدهاش کوچولو بوده که اونجا جاش شده»

گفت: «خیلی کوچولو بود ، ولی وحشتناک بود»

یه نکته که توی تربیت دخترم واقعا بهم کرد استفاده از اصل «جاندارپنداری» بچه ها تا سن زیر هفت هشت سال هست. همچنین به نظرم اومد که باید این فاکتور کوچولو بودن اژدها رو پررنگ کنم و اینطوری می تونم ازش استفاده کنم.

 منم توی اون شرایط این روش به ذهنم رسید که شروع کنم به صدا کردن اژدهای سبز.

  • آهای اژدهای سبز کوچولو!

(بعد صدای خودم رو تغییر دادم و یه صدای فکاهی مانند رو درآوردم بجای اژدهای سبز کوچولو و گفتم)

  • بله! بله!
  • چرا اومدی توی اتاق دختر من؟
  • آخه خوابم نمی برد. مامان و بابام همه خوابن. هی مامانم گفت بیا برات قصه بگم تا بخوابی، ولی من گوش نکردم و هی بازیگوشی کردم. وقتی دیدم که مامانم خوابش برده بود و کسی نیست تا برام قصه و لالایی بگه، حوصله ام سر رفت و اومد ترسون بازی کنم؟
  • ترسون بازی دیگه چه بازی ایه آخه؟
  • ترسون بازی یعنی اینکه بری پشت تخت و یهد انگشتات رو تکون بدی و هی دندونات رو نشون بدی و هی از خودت صداهای عجیب غریب دربیاری تا بقیه بترسن.
  • آخه این چه بازی ایه بچه جان؟

(توی این لحظه ترس کاملا از چهره ی دخترم پاک شده بود و با یه صورت بشاش که نشون میداد از این بازی خوشش اومده گفت: «خیلی بازیِ بدیه! من اصلا از این بازی خوشم نیومد!!!»)

منم ادامه دادم:

  • راست میگه دخترم، مگه تو بازی های دیگه بلد نیستی که این بازی رو می کنی؟
  • نه! مگه بازی های دیگه ای هم داریم؟
  • بله! کلی بازی داریم ....

(از دخترم خواستم تا یکی اسم بازی هایی رو که بلده بگه تا به اژدهای سبز کوچولو بگیم...)

  • چقددددددر جالب! اونوقت این بازیها کیف هم میده؟

(دخترم گفت: «بله! خیلی کیف میده و خیلی بهتر از ترسون بازیه»)

و من ادامه دادم:

اگه بلد نیستی می تونی از دختر من یاد بگیری این بازیها رو.

  • واقعا؟!!!!!!! چه خبر خوبی! پس خواهش می کنم به من یاد بده!
  • الان نمیشه! چون دیروقته و باید همه بخوابن...

(دخترم خوشش اومده بود و دلش می خواست ادامه بده و داشت براش توضیح میداد و من باید روشی رو برای مختوم کردن این ماجرا پیدا می کردم.)

صدام رو یه تغییر دیگه دادم و بجای مامان اژدهای سبز کوچولو صحبت کردم و گفتم:

  • اژدهای کوچولوی مامان! کجایی؟ (بهمراه صدای گریه)...
  • چی شده خانم؟ چرا ناراحتین؟
  • بچه ی من اینجا نیومده، هر چی بهش گفتم بیا برات قصه بگم تا بخوابی نیومد و من خوابم برد، وقتی چشام رو باز کردم دیدم پیشم نیست و همینطور دارم دنبالش می گردم. شما اون رو ندیدید؟
  • چرا اتفاقا! اومده تو اتاق دختر من و می خواسته نصفه شبی با دخترم ترسون بازی کنه!
  • کجاست این بچه ی بازیگوش من! آخه این کاره؟ چند دفعه بهش گفتم این بازیه خوبی نیست ! ببخشید دخترم خانم که بچه ام اذیتت کرد. حرف منو گوش نمیده و من از دستم ناراحتم.

(توی این لحظه انگار دخترم دلش به حال اژدها کوچولو و مامانش سوخته بود. اول یه کم شکایت از اژدها کوچولو کرد که چقدر اونو ترسونده بود و بعد گفت همین جاست می تونی ببریش براش قصه بگی)

توی اون شرایط اژدها کوچولو از دخترم خواست که بین مامانش و اون و وساطت کنه تا مامانش تنبیهش نکنه و گفت:

  • خواهش می کنم به مامانم بگو من متوجه اشتباهم شدم، دیگه از این کارار نمی کنم! الان مامانم گوشمو میگیره و میبره خونه....

(دخترم از این اصطلاح خیلی خنده اش گرفته بود و با خنده گفت: مامان اژدها لطفا گوش بچه ات رو نگیر، آخه دردش می گیره! دیگه قول میده از این کارار نکنه).

توی این لحظه از داستان، وساطت دخترم جواب داد و مامان اژدها کوچولو از دخترم خواست که خوب بخوابه تا فردا سرحال باشه و بتونه اژدها کوچولو بیاد و ازش بازیهای مختلف و مفید رو یاد بگیره تا دیگه ترسون بازی نکنه.

دخترم هم قبول کرد و همه با هم خداحافظی کردیم و همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و دخترم گفت میخوام برم تو تختم بخوابم تا فردا سرحال باشم و بتونیم با اژدها کوچولو حسابی بازی کنیم.

رفت توی تختش و من دستش رو گرفتم و براش دعاها و سوره هایی رو که عادت داشت به شنیدنش تا خوابه خوندم و دخترم بهد از یه ربع خوابش برد. البته هی سوال می کرد درباره اژدها کوچولو و من مدام یادآوری می کردم که اون الان دیگه خوابش برده و فردا سرحاله و میاد تا باهات بازی کنه ها!

با اینکه این فرآیند دوساعتی طول کشید و خواب خودم هم در اثر این قصه سرایی ها کاملا پریده بود ، ولی احساس کردم کاملا ارزشش رو داشت و وقتی صبح میخواستم بیدارش کنم، بنظرم رسید که نباید خلف وعده بشه و با صدای اژدها کوچولو اونو از خواب بیدار کردم که پاشو، میخوایم با هم بازی کنیم، اول صبحونه ات رو بخور و دستشویی برو تا با هم بازی کنیم.

این اژدها کوچولو کل اون روز به داد من رسید و حتی باعث خیر شده بود ، چون هر کاری رو از زبون این دوست جدید دخترم بهش می گفتم و اون کاملا قبول می کرد و تمام برنامه هایی رو که براش تو اون داشتم بدون امر و نهی کردم جلو بردم:دی

و الان که تقریبا یک سال از اون قضیه می گذره خداروشکر دیگه این خواب به سراغ دخترم نیومد و توی موارد مشابه هم در برخورد با مواردی که از اون می ترسه، خودش شروع به صحبت کردن با اون عامل ترسش می کنه و من در جواب به اون کلی لحظات خوبی رو با هم داریم...

و باز هم یاد حرف استاد بزرگوارمون افتادم که همونطور که خدا غذای بچه رو توی سینه ی مادر اون قرار داده طریقه ی برخورد با بچه رو هم توی فکر مادر اون قرار داده تا توی اون شرایط بهترین تصمیم رو بگیره و بهترین برخورد رو با رفتارهای اون داشته باشه، فقط کافیه به این اصل اعتقاد داشته باشیم و باور کنیم که خدا این توانایی رو به ما داده و به خودش توکل کنیم.

مادر بودن، فقط زاییدن و شیر دادن نیست، مجموعه ای از تمام افکار و روشهاست که منجر به آرامش و رشد میشه...

آرامش برای همسر و فرزند همزمان...

مادری تنها یک نام نیست، یک شغل است، به این شغل افتخار کنیم و مسیر زندگیمان رو هم در جهت پیشرفت توی این شغل مشخص کنیم.

با آرزوی موفقیت برای همه ی مامان ها...محبت

 

 

تجربیات موفق مامان ها



بازدید : 2122 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 28 بهمن 1394 | 9:0 | نویسنده : یه مامان |





.: مدرســــه ی مامان هــا :.